بر اساس یک داستانِ واقعی

مورخِ امروز...سُرفه‌ی پِی‌درپِی و دردآوری کردم. مادر شتاب‌زده گفت:«نیلو خاک به سرم» با اخم و کمی غرور جواب دادم:«خوب می‌شم نگران نباش» حواسش نبود انگاری. بلند شد و با عجله به سمت بیران حرکت کرد. از پوسته‌ی جدّیت خارج شدم و متعجب، با صدایِ خَش‌خَشیم مخاطب قرارش دادم:«چی شده مام؟!» ‌متقابلاً داد زد:«به مُرغا دون ندادم» متقابلاً‌تر فریاد زدم:«خو چرا بینِ من و مُرغات فرق می‌ذاری؟» چیزی نگفت ولی یه صدایی تو ذهنم اکو ‌شد:«اونا براش تخم می‌ذارن»

خُب من...

استامینوفنمو خوردم تا برا ظرف شستن انرژی داشته باشم. به هر حال نباید جلوشون کم بیارم.


پ.ن: یک دلیلی که باعث می‌شه دمای خوزستان خیلی هم دلنشین شه، سه‌سوته آماده‌شدنِ لواشکامه. آرع.

  • موافق [ ۱۳ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • نیلی ‌
    • شنبه ۳۰ تیر ۹۷

    دستاش‌ رو بالا نمی‌بُرد آخه.

    -دستاتو ببر بالا.

    +چه گناهی کردم مگه؟

    -گفتم ببر بالا وگرنه شلیک می‌کنم.

    +من فقط داشتم نگاهت می‌کردم.

    -چرا جیکت در نیومد؟ نمی‌دونی من از تو وحشت دارم لنتی؟

    +فقط یه کم محبت نیاز دارم.

    -خفه شو...معلوم نیست از کدوم جهنم دره‌ای اومدی.

    +اینجا خونه‌ی تو نیست که اینطوری عصبی شدی. خونه‌ی مامان‌بزرگته.

    -یاوه نگو سبز رنگِ بدبخت.

     

    نمایی از لوکیشِن گفتگو

  • موافق [ ۱۴ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۵۰ ]
    • نیلی ‌
    • دوشنبه ۱۸ تیر ۹۷

    دلشوره‌یِ شورِ شور!

    ۱۲ تیرماه

    به صفحه‌ی تلویزیون زُل زده بودم. شبکه پویا معرفیِ کتاب کودکان گذاشته‌بود. سهیل با تلفن همراهش ور می‌رفت. از مسخرگیِ کتاب لبخندی لبم رو مزین کرد. سهیل متوجه شد و با دیدنِ لبخندم، نگاهمو دنبال کرد. چند ثانیه گذشت که صداش به گوشم رسید:

    -لْیلاک؟

    +هوم؟

    -به فکرِ چاپ کردن کتاب نیستی؟

    +علاقه‌ای به ادبیات ندارم. [لبخند] بدبختی اینه که حوصله‌ی نوشتن هم ندارم.

    -نگفتم بنویس. داستانای قبلیت رو می‌گم.

    نگاهمو از تلویزیون کندم و به سهیل دوختم.

    -چیه؟

    +مگه شوخیه؟

    -الان تو نت سرچ می‌کنیم و یه انتشاراتی پیدا می‌کنیم. توی خوزستان هم نه. یا شیراز یا تهران. اونجا بازاریابیش بهتره.

    +سهیل؟

    -فکر کنم حول‌وحوش دو میلیون خرج برداره. اما با فروش کتاب، یه تومنی کاسب می‌شی. من خودم کارای اداریشو انجام می‌دم و برای حمایتت هزینه‌هاشو متحمل می‌...

    +سهیل؟! ترمز بگیر برادر. می‌دونی چقدر دنگ و فنگ داره؟ اون داستانِ من ارزش چاپ داره؟ من فقط ۱۴ ساله‌م بود که نوشتمش.

    عاقل اندر سفیه نگام کرد.

    -ساکت بچه.

    +نگو بچه.

    -به من اعتماد کن.

    +...


    الان در مرحله‌ایه که ناشر داستانمو خونده و تایید کرده و مبلغ دویصت‌هزارتومن پرداخت کردیم و حالا عکس کارت ملی‌ـم رو خواسته.

    حس خوبی ندارم. بی رودربایستی می‌دونم داستانِ فوق‌العاده‌ای نیست. استرس بدی به جونمه. اگه جلدش مضحک بشه؟ و اگه بعد‌ها پشیمونم کنه؟ درسته که هزار بار ویرایش شده و توی شهرستانِ کوچیکمون رتبه‌ی اول رو کسب کرده اما من تو دوره‌ی نوجوونی نوشتمش. تو دوره‌ای که همه‌چیزش متغیره. تنها امیدم اینه که مخاطب داستانم چندتا نوجوونِ داغان مثل خودمه و این یعنی قرار نیست به خاطرش مسخره شم. 

    پشیمونم که قبول کردم. دلم نمی‌خواد اگر کتاب به مرحله‌ی چاپ برسه، تا اون‌موقع این حسِ مسخره‌ی پشیمونی وجودمو مثلِ موریانه‌، پوچ کنه.

  • موافق [ ۱۵ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۱ ]
    • نیلی ‌
    • شنبه ۱۶ تیر ۹۷

    برای ۳۰ سآله‌ها

    یک وُیس و کمی ته‌لهجه...

    علیِ قاضی‌نظام

     

  • موافق [ ۱۶ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • نیلی ‌
    • دوشنبه ۱۱ تیر ۹۷

    عملیاتِ دو صفر هفت

    مادر- والا سکینه...این خال گوشتی با اینکه کوچیکه، زندگی برام نذاشته. هِی عینکم می‌خوره بهش.

    سکینه- همون که خودم بت گفتم مادرِ نیلی، بلند شو برو پیش دکتر میم کارِ چند دقیقه‌ست. برات برش می‌داره.

    مادر- پدرِ نیلی، شما نظرتون چیه؟

    ***
    حس کردم الان بهترین زمان، برایِ به حقیقت پیوستنِ یکی از فانتزی‌هام [به اتاق عمل رفتن]، هستش. الان من یه وقت دارم پیشِ دکتر میم برایِ 2تا خالِ پیوست‌گاهیِ رویِ بینی‌ـم. لپِ کلام اینه که حلالم کنید. منم همراهِ مادرم راهیِ اتاق عمل خواهم‌شد. راستش از زیرِ تیغِ عمل رفتن می‌ترسم. یه آن دیدی دیگه از زیرش بیرون نیومدم. وضعیت هم جوریه که یکی می‌گه استرس نداری؟ اون یکی جواب می‌ده اوووءَ. مگه می‌خواد دماغ عمل کنه؟ و اون یکی می‌گه ملت عملِ زیبایی مثانه انجام می‌دن. چیه مضطربش می‌کنین؟ و یکی در عالم خودش می‌گه به نظرم برش نداری، قشنگ‌تره. و من که به فکر اینم که بگم خاَلم رو سر بالا عمل کنه یا عقابی.
    +عکسِ before / after عملم هم می‌ذارم انشالله...
    [عینک دودی بر چشمانش زده و با دکترش تماس می‌گیرد]
  • موافق [ ۱۵ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • نیلی ‌
    • شنبه ۹ تیر ۹۷

    ریزگردِ بی‌چاره

    یه عده هم هستن که دغدغه‌ای بزرگ‌تر از اینکه زودتر میزانِ ریزگردا به 15 برابرِ حدِ مجاز برسه و اداره‌‌ها تعطیلِ رسمی شن، ندارن.

  • موافق [ ۱۴ ] | مخالف [ ۱ ]
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • نیلی ‌
    • پنجشنبه ۷ تیر ۹۷
    اگر جرأتِ زدنِ حرفِ حق را نداری،
    دستِ کم برای کسانی که حرف ناحق می‌زنند، دست نزن.