گه گداری اندر کتاب ها، نظری کن! [بازی وبلاگی]

[تا حالا کتاب هایی هدیه گرفتیم که پشت نویسی شده. در این بازی باید عکس اون نوشته هارو بذاریم. برای تداعی خاطرات...!]

اول از همه عکس کل کتاب هایی که بهم اهدا شده رو قرار می دم!

از سمت راست به چپ...از کوچکی تا بزرگی! تغییر مضمون کتاب ها، برام دوست داشتنیه! :)

حالا با توجه به بی ذوق بودن افراد هدیه دهنده، تعداد اندکی از کتاب های پیش نویس شده رو قرار می دم.

  • موافق [ ۹ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • نیلی ‌
    • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶

    این منم؟! نیلی؟! وا سعدیا!

    وسط عروسی! o_O

    پدری دارم ز تبار مهربانی         پدری که لبخندش، عوض نکنم ز هر مالی!
    پدری چو بوی خوش محمدی            نه بوی گند جوراب و میرزا قاسمی!
    پدری که فدای چورک های صورتش          نسپارد به من، جز کار دندان مصنوعی هایش! :|

    اولین سروده ام تقدیم به بابابزرگی(بوا)! :)
    فقط تو رو خدا یه کاری کنید استاد شباهنگ اینو نبینه! D:

    خر ذوق نوشت: با یه نفر دعوام شد...خوب؟! بعد...بعد (اشک شوق)...جمله ی مویزمو به کار بردم D:
    منتظرم کامنتمو تایید کنه تا زودتر اسکرین شات بگیرم...! D:
    چقدرم آدمو تو دعوا خفن می کنه لامصب! (اشک شوق بیشتر!)
  • موافق [ ۱۶ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۳۷ ]
    • نیلی ‌
    • پنجشنبه ۱۵ تیر ۹۶

    خدا قوت شلغم نپخته! خسته نباشی جلبک دریایی!

    آخه هویچ! غوره نشده مویز شدی برا من؟!
    این دیالوگ رو تازه یاد گرفتم! D: دارم لحظه شماری می کنم یه نفر زیر چشمی نگاهم کنه تا با این چپ و راستش کنم! :)
    حریف می طلبم! D:
  • موافق [ ۱۴ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • نیلی ‌
    • سه شنبه ۱۳ تیر ۹۶

    اندر احوالات نیلوفر بودن!

    نیلوفر بودن یعنی به جون خریدن لیمو بودن...لیلو بودن...از همه بد تر...لولو بودن! 

  • موافق [ ۱۶ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۳۴ ]
    • نیلی ‌
    • يكشنبه ۱۱ تیر ۹۶

    بلاگر ها ضد نظر من وُیگولَنزْجْ!

    این روزا...عجیب دوست دارم در مورد خیلی چیزا حرف بزنم...ولی تا انگشتم میاد فارغ از ظرف شستن (!) کیبورد رو لمس کنه، اَدی یه بلاگر خدآ خیر ندیده با یه پست که دقیقا در پیرامون موضوع مد نظر منه و دقیقا تر، ضد نظر منم هست، ستاره ی وبشو روشن می کنه!حالا کی دیگه روش می شه باهاش مخالفت کنه؟! دشمن! :|


    برای رفع هر شبهه ای: من وب اونا نمی کامنتم!

    +عجیب گیر دادم به عنوان های خرکی! :)

    فلسفه ی عنوان: معادل مصدر «گفتن» در گویش برره ای «وَگفتن» است که بصورت زیر صَرف می شود:

    وگوئَم، وگوئی، وگوئد، وگوئی، وگوئید، وُیگولَنزْجْ.

    پس ویگولنزج یعنی "می گویند"

  • موافق [ ۱۱ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • نیلی ‌
    • جمعه ۹ تیر ۹۶

    زارمندم...!

    پیرامون اخباری که هم اکنون به دست همکاران رسیده، گفته شده در کشور سوئیس به علت دمای بالای هوا -37 درجه سانتی گراد - چهار نفر به گرما زدگی دچار شدند و دو نفر سکته ی قلبی کردن. در این راستا وزیر آب و هوای این کشور (!) نیز استفای خود را اعلام کرد!

    دوست عزیز...حالا اینور رو دریاب!

     تو خوزستان دمای هوا به 50 درجه ی سانتی گراد رسیده. ساعت دو بعد از ظهر هم هست...اونوقت طرف تو پارک در حال پیاده رویه! یکی دیگه داره بساط دست فروشیشو لب جاده پهن می کنه...حالا بماند که یکی دیگه داره فلافل تازه و داغ می فروشه! تازه مشتریاش سوالشون اینه: "داغه دیگه؟! سس تندشم زیاد بریز وُلِک!"

    حالا به همه ی اینا، با توجه به ماه رمضون، توان دو بدید!

    یک عدد نیلیِ جزغاله شده یِ در حال تایپ هستم! 

  • موافق [ ۱۱ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • نیلی ‌
    • جمعه ۲ تیر ۹۶

    غلط کردن برای همین موقع هاست!

    از مادر تمنا کردم که بگذارد امروز من یک کاری، به جز ظرف شستن قناعت کنم! (به این دلیل "ظرف شستن از دید دیکتاتوری!") در واقع التماسش کردم که ظرف شستن را از لیستِ کوچول موچولِ کارهایم، پاک کند! خوب او هم که دلش از سنگ نیست! با طمأنینه قبول کرد که من غذا را آماده نمایم که چشتان روز خوش ببیند! :دی

    این بلا به سرمان آمد

    نتیجه اخلاقی: ظرف شستن با تمام سختی هایش، حداقل سوختگی ندارد!


    +در تعجبم این فسقل سوختگی چه دردی دارد! خواهر می گوید عصب هایت دارند می میرند! برای شادی روحشان صلوات! :(

  • موافق [ ۱۳ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • نیلی ‌
    • دوشنبه ۲۲ خرداد ۹۶

    جوراب.

    وقتی یه سرباز [مدیونید فکر کنید برادرمو می‌گم] وارد خونه می‌شه، ناگهان همه‌چیز اسلو‌موشن می‌شه. اجزای خونواده با هیجان و ترس، به جنب و جوش می‌افتن و پدر به عنوان فرمانده، در حالی که فریاد می‌زنه:«move! move» دکمه‌ی مخصوصی رو فشار می‌ده تا ماسک‎‌های تنفس از پنکه‌سقفی، آویزون شن. در همون حالتِ اسلو‌موشن، مادر  با حرکات دستش، طرز استفاده از ماسک‌ها رو به بقیه یاد می‌ده. 

    این روند تا جایی ادامه داره که سرباز مذکور، سری از تاسف تکون بده و خونه رو ترک کنه.

  • موافق [ ۱۶ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • نیلی ‌
    • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶

    ظرف شستن از دید دیکتاتوری!

    هیچ چیز به اندازه ی ظرف شستن توان بی حال کردن مرا ندارد. 

    اگر بدانم کدام مخ نشسته ای، این ظرف شستن را رایج کرده، نزدش رفته و دو عدد سیلی حواله ی لپ هایش می کنم. وقتی این حرف را در حضور فرد مستبد و دیکتاتور خانه یا به زبان ساده تر همان مادر، به زبان می آورم، با چشمانش چنان چشم غره ای می رود که دردش از بمب اتمی که بر سر هیروشیما هم خورد، بیشتر است!
    هر چه هوار می زنم : "بابا ایها المستبد! ظرف شستن جان از تنم می رباید. " عذر می خواهم... ولی محل سگ به ما نمی گذارد. هر وقت جرات می کنم و می گویم: «من، ظرف، شستن، نمی کنم! :|» مقدار زیادی بحث صورت می گیرد و حرف او این است: «وقتی بزرگ شدی، مستقل شدی یا هر چیز دیگه باید این روحیه ی کدبانویی‌گری رو داشته باشی! نه که روز اول مثل مُرده ی نشسته، برگردی اینجا و بگی بیا ظرفامو بشور!»
    من نیز وقتی بحث به اینجا می‌کشد خودم را به آشفتگی می‌زنم و راست می ایستم و با صدای مثلا بغض داری می گویم:«اصلا همه کارات برا اینه که زودتر منو شوهر بدی و از دستم راحت شی» و آه...! که در برهه ای از زمان، این حرف نقطه ضعف مادر بود و کمی نرم می شد. چون با خودش می گفت: "اگر همین طور سخت گیری کنم، روحیه ی دخترم خدشه دار می شود و حس اضافی بودن به او دست می دهد." ولی از وقتی فهمید این حرفِ بی ربط من برای رد گم کنی است، همان طور که از اول گفتم دیگر محل سگ هم به من نگذاشت

    + و من خودم همچنان در عجبم بعد از سه سال، کِی قرار است این روحیه ی کدبانویی در من وجود آید...هر چند همین حالا هم با زور و دیکتاتوری، روحیه ی کدبانویی در من وول می خورد! با زور ها...! 
  • موافق [ ۱۴ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • نیلی ‌
    • سه شنبه ۱۶ خرداد ۹۶

    Come back

    داشتم به این فکر میکردم که تابستون در راه است :) 

    مثل همیشه، نچسب و حال به هم زن گوشه ی اتاقم می شینم و تا شروع مدارس به دیوار خیره می شم!حذف فرمت متن

    خوب بهتر نیست بیام اینجا رو با پستا و کامنتام مستفیظ کنم؟ 

    خلاصه این که بعد از این پست، هیچ پستی نمی ذارم تا 20 خرداد که امتحانای بی ادب تموم شن ^___^

     

    پ.ن1: برگشت نیلی بعد از 8 ماه 

    پ.ن2: به فکر یه تغییر اساسی ام :)

  • موافق [ ۱۵ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • نیلی ‌
    • چهارشنبه ۳ خرداد ۹۶
    یکی از بهترین‌ کارهایی که تونستم توی زندگیم انجام بدم، نوشتن وبلاگ تو دوران نوجوونیم بود.