۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

یاسوج و شیرازگَردی

[تمشک‌هایی در حوالیِ آبشار یاسوج]

جذاب‌ترین روز، روز اول بود که در یک خونه‌ی روستایی گذروندیم. بچه‌ی صاحب‌خونه، پسری سبزه‌رو بود، کمی هم بددهن بود و بی‌پروا و البته پرانرژی. علاقه‌ی خاصی داشت که ماجرای عقرب دیدنم رو براش تعریف کنم. وقتی خواستیم اونجا رو ترک کنیم مثل بچه‌گربه‌ای به درخت سیبِ خونه‌شون چنگ انداخت و بالا رفت و نهایتا با [کلی سیب کوچولو] و سبز و آب‌دار پیشم برگشت. بهش گفتم توهم چال‌گونه داری. اتوماتیک‌وار نیم‌رخش رو به سمتم کرد. لبخندی زد که باعث شد چال گونه‌ش به نمایش گذاشته شه و پشت بندش گفت عکس بگیر. [همون عکس]. اسمش علیرضا بود...

و نکته‌ی بلاگیِ سفر اونجا بود که آرشیوِ موزیکِ سفری‌ـم حسابی طرفدار پیدا کرده‌بود. همون آرشیوی که تو پستِ قبلی ساخته شد.



یه کم هم حسودی کردم. از اینکه به فاصله‌ی چند کیلومتر از شهر ما استانی وجود داره که توی تابستون فقط پنکه یا یه دونه کولر آبی کفافِ خُنکی‌شون رو می‌ده... و حتی اگه توی زمستونشون برف نیاد نگران می‌شن.

امان از جغرافیای عجیب و غریبِ ایران.

  • موافق [ ۱۶ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • نیلی ‌
    • يكشنبه ۲۱ مرداد ۹۷

    چی یادداشت می‌کنم؟

    من چیزی رو یادداشت می‌کنم که نمی‌تونم توی وبلاگم پُستش کنم. نتونستن به معنای این‌که اون مطلب برای فضای وبلاگ‌نویسی مناسب نیست.

  • موافق [ ۱۲ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۴۰ ]
    • نیلی ‌
    • دوشنبه ۱۵ مرداد ۹۷

    دنیا دارِ مکافاته. دیدم که می‌گم.

    بلاخره سنجش ثبت‌نام کردم. چقدر منشی‌ـش شیرین بود. صد تومن فیکس تخفیف داد آخه. یک ساعت بعد عابربانک پولمو خورد. چون چند دقیقه دیر‌تر دستم رو برای برداشتن وجه جلو بردم. دلیلش بماند. مبلغش رو هم که نمی‌گم. نمی‌صرفه پشت سرم بگن به خاطر سی‌تومن خودشو جر داد.

    حالا یه بارم شانسمون گرفت و تخفیفِ تُپُل دادن؛ اَدّی عابربانک برا ما شاخ شد. 


     ضمیمه 

    02:22 [ب.ظ]

  • موافق [ ۱۱ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۳۶ ]
    • نیلی ‌
    • دوشنبه ۸ مرداد ۹۷

    دل‌بخواهی...

    دلم می‌خواد آروم چشامو ببندم، دلمو بردارم و از اینجا برم. فقط دلم‌ها...عقل و بقیه‌ رو جا بذاریم. امروز فقط من و دلم باشیم. چشم که باز کنم ببینم رو ابرام. "ببینم رو ابرام" جمله‌ی کلیشه‌ایه! ولی من واقعا دوست دارم یه روزی برم رو ابرا. خیره خیره به دلم که کنارم نشسته، نگاه کنم و بعد...بعد به تهِ دلم گوشه‌نظری بندازم. تهِ دلی که همهٔ دوست‌داشتنی‌هامون اونجاست...و گاهی...و شاید همیشه مجبور بودیم چشم روشون ببندیم. ته‌دل...یا بهتره بگم یه حجمِ کوچیک از قلب که تمامِ رویاها و آمال‌های هر فردی اون توعه، مرزِ بین چیزاییه که تو می‌خوای و چیزایی که باید بخوای. دلم می‌خواد رویِ نرمینه‌ی ابرا با خیال راحت به تهِ دلم بگم امروز برای تو. تا دلت می‌خواد از خواسته‌هات بگو. بگو که دوست داری هدفت چی باشه. بگو که دوست داری چه‌جوری باشی. حتی بگو که چیپس لیمویی می‌خوای. بگو که...

    گفتنِ دل‌بخواهی‌های ما از خودِ ما شروع می‌شه. از خانه‌های ما.


    پ.ن: در وبلاگ طاق فیروزه گفتگوی کوتاهی بینِ کامنت‌ها دیدم. با خودم گفتم منم مبتلاءام به مبحثِ گفت‌وگوشان. داغان گفتن‌های وقت و بی‌وقت [کلیک]

  • موافق [ ۱۵ ] | مخالف [ ۰ ]
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • نیلی ‌
    • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷
    یکی از بهترین‌ کارهایی که تونستم توی زندگیم انجام بدم، نوشتن وبلاگ تو دوران نوجوونیم بود.