[خردادِ 94]
[خردادِ 94]
کلا در مورد کم غذا بودنم زیاد با کسی حرف نمیزنم. اعتقاد دارم دردی ازم دوا نمیکنه. ولی گاهی مجبور میشم ازش بگم...برای کی؟! برای خانوم دکتر و مادرم.
که در اینجا به بحثِ مادر میپردازیم...
مامانو نشوندم و خودمم روبهروش نشستم. وقت رو تلف نکردم و زود حرفامو زدم: «مامان میدونی چیه؟! من موقع ناهار خیلی احساس گشنگی میکنم اما وقتی پای سفره میشینم زود سیر میشم. سیر شدن به معنای واقعیها...یعنی اگه دو قاشق دیگه برنج بخورم حالت تهوع میگیرم... » و کلی حرفِ دیگه دربارهی معدهـم...
و اینجاست که مادر رحم نمیکند و جملاتش را همچون تیر های کلاشینکف به طرفم شلیک میکند: «خاک بر سرت[تاکیدِ بسیار بر این جمله]...معدت کوچیک شده مُردال[اصطلاح لری]...همش برای اینه که شبا ساعت 2 میخوابی. اصن اینقدر سرت تو کامپیوتره معدت اذیت شده. بدبختی اینه که یه ذره درس هم نمیخونی که حداقل اول سال تو کلاس آبروت نره. دیشب هم جوابِ خالهـت رو تو گروه ندادی. بلند شو..برو نمیخوام همچین دختر تنبلی رو جلو چشام ببینم»
و من هنوز که هنوز است هنگِ دیالوگِ آخرشم! :| نامرد مگه با بچهی دو ساله طرفی؟!
اصولا جوابِ من این است:«مادر جَوان...حداقل یکی دو تا از کارای مفیدی که در روز انجام میدمو بینِ لیستِ بلند بالات جا بده تا اینطور ترور شخصیتی نشم»
مادر:«مثلا؟!»
من:«ظرف شستن»
مادر:«اون که وظیفته»
من: :|
فقط یه کم نگرانمه! :| :)
پی نوشت: تو همچین بحثایی از یه جایی به بعد موضوعِ اصلی فراموش میشه...مالِ ما که اینطوره...شما رو نمیدونم.
[کلیک]
به خاطر تغییرِ دکراسیون [|:] سراغِ جایی رفتم که تقریبا فراموش شده بود و چیزایی پیدا کردم که به راحتی باعثِ بلند خندیدنم شدن.
و عکسِ بالا هم جزوشونه...
مربوط به دو/سه سال پیشه.
یکی از بچه ها [الهام] طرزِ نشستنم رو سوژه کرد و کشید و بهم داد!
+جانِ من به اون «eli jonm asheghetam» گیر ندید! بچه بودیم! :)
هر وقت دلم قصد میکنه برای مدرسه کمی خودشو منقبض کنه [تنگ بشه]، به خودم میآم و با مقایسه کردنِ دو عکس، کاسه کوزه ی دلم رو منهدم میکنم!
این: [نمودار خواب یک دانش آموز در یکی از روز های مدرسه]
و این: [نمودار خواب یک دانش آموز در یک روز تعطیل]
و در این جاست که با چکش بر فرق سر دلم میکوبم تا دفعه ی آخرش باشه که فکر انقباظ به سرش میخوره! :|
+ یه نگاهی به پیشنهاداتتون بندازید! :)
خـــــب...اینم پونصد و هشتادو دومین باری که نماز شکر خوندم...پیش به سوی پونصد و هشتادو سومین بار!
یکی از دوستان از پشت صحنه اشاره میکنه که آخه چرا اینقدر نماز شکر واقعا؟!
خوب دلبندم بگذار بگویم برایت...چون این لطف شامل حال ما شده و در این اوضاع افسردگیِ نوجوانان که دلیلش فقط تنهایی و بی کَس بودن افراد هستش، همیشه چند نفر هستن که منو تنها نذارن. کیا؟!
پشه ها! :|
بله دوستان...من با گروه خونی A+ جزو معدود افرادی هستم که دارای خون مورد علاقه ی پشه کوره ها هستن. البته همین جا اصلاح میکنم...به زبون آوردنِ لفظ "پشه کوره" خیلی بی ادبانست. درست نیست به خدا. خوبه یه نفر ما رو آدم چار درصدی صدا بزنه؟! خوب بر میخوره به آدم.
بیایید برای تقویت بنیان پشه ها، آن ها را "پشه نابینا" صدا بزنیم.
البته باید بگم من الان ذوق مرگم که با وجود اخلاقِ له شدهام، حتی اگه نقی هم دیگه نگام نکرد، این پشه های باوفا هستن که به هیچ وجه من الوجوه رهایم نمینمایند.
خدّافّظ افسردگیِ دورهی نوجوونی...خدّافّظ...
#با_پشه_های_نابینا_مهربان_باشیم.
پشه نابیناهایی هستند که فقط افرادِ دارای گروه خونی A و O رو نیش میزنن.
پشه نابینا به سمتِ نیلی بال بال میزند. به هم که میرسند محکم همدیگر را در آغوش میگیرند و نابینا در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده میگوید:
- ویز ووز ویزو! ویـــز آسویز! [دلم تنگت بود رفیق! بزن بالا آستینو!]
سه نفره این فیلمو دیدیم...
با این حال دقیقا چهار بار پیش اومد که جا بخوریم و قلبمون لرزه ای خفیف به خودش ببینه.
خب پیشنهادم اینه: [ تنهایی نبینید ]
پینوشت: پیشنهاد فیلم؟
فرض کنیم یه توریستِ خارجی، قصدِ ایران گردی داره و از یه نفر میخواد که شرایط و جاهای دیدنیِ استان های مختلف رو به استحضارش برسونه.
خب راهنما احتمالاً اینطور راهنماییش رو شروع میکنه:
«همدان یکی از شهرهایِ قشنگِ ایرانه که دارای آب و هوای پرفکتی هستش! همچنین آرامگاهِ بسیاری از مشاهیرِ ایرانی در این شهر وجود دارن. از جمله باباطاهر و ابوعلی سینا و غیره. از شیراز برات بگم چقدر خوبه. شیراز هم همین ویژگیها رو داره، منتها با آب و هوایِ کمی گرم تر! تخت جمشید هم که معروفه خودت باید بشناسیش. خب...از شیراز بگذریم. حالا یه کم پایینتر از شیراز به سمت چپ بپیچ؛ خب؟! اونجا معروف ترین و خفن ترین و خاک بر سـ... اهم... خلاصه بهترین استانِ ایران رو میبینی. کلی رکورد جهانی داره. ببینم...دمای ©°54 رو تو عمرت از نزدیک دیدی؟! خوزستان خودش یه کتابِ گینسِ وُلِک؛ کلی چیز میز داره. وُیـْـــی [wyyyyy] نَفْتِش رو بگو! باید نفتشو ببینی...از زمیناشون شره شره نفت بیرون میریزه. گاز هم همینطور. ولی من هیچوقت نفهمیدم چرا خودشون هیچ استفاده ای از گاز ندارن. ساعتِ 2 بعد از ظهر که میشه این کدبانوهای خوزستانی چادر مشکی به سر، سرِ تقاطعِ خیابونا میایستن و با گرمای طبیعیِ آسفالت ناهارشونو میپزن...اونوخ ازشون که بپرسی چرا با اجاق گاز کار نمیکنید؛ با تعجب میگن: "گاز؟! وُلِک گاز دیگه چیه؟! ما فقط گاز رو صادر میکنیم، کاربرد دیگه ای نداره." تازه گرد و خاک هم به کلکسیون افتخاراتشون اضافه شده. خلاصه سرتو درد نیارم...خوزستان بهترینه! بهتره اول بری خوزستان. ده دقیقه...فقط ده دقیقه تو هوای آزادش بمون اگه [برنز] نشدی تف کن تو صورت من! صد در صد تضمینی. چه مَردمِ خونگرمی هم داره...اگه فردِ خونسردی بینشون پیدا کردی دو دیقه بذارش زیر نورِ مستقیمِ آفتاب...خونگرم که سهله...خونش برات قُلقُل میکنه.»
پی نوشت: پیشبینی شده بود چند روزِ دیگه گرد و خاک وارد خوزستان میشه! لامصب گرد و خاکِ دلش برامون تنگ شد. امروز تشریف فرما شدن.
تنها هدیهی دریافت شدهام برای روز دختر از برادرِ جان...سهیل...
امروز بعد از پنج هفته دیدمش...
[سعی میکند لبخند مصنوعیاش را حفظ کند]
دستکشهاش هم سایز کوچیکه...دلتون بسوزه...
[اشکش سرازیر میشود]
خوب قطعا باید از رویای دخترانهی اوشکولات و پاستیل بگذریم و برای تسکینِ درد، به دیکتاتوری بودنِ ظرف شستن، فکر کنیم.
از ربطش به ظرف شستن که بگذریم، عاشق هدیههای منظور دار هستم. هدیهای که با توجه به حرفی که قبلا زدم، بهم اهدا شده و جنبهی شوخی داره...
پی نوشت: این پست کاملاً یهویی شد...قرار بود عکسای عقدِ فاطمه رو بذارم. رفت واسه پستِ بعدی!